نمایش یک زندگی
نمایش یک زندگی
۱۳۸۸/۳/۳۱ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده :

من یه دختر دهن گشاد بودم اون روز... اصلا نمی خوام خاطره اون روز یادآوری بشه... ولی یه درس خیلی مهم یاد گرفتم:

بعد از ازدواج محرم اسرارت شوهرته نه مادر خانوم

هایلایت نمودیم تا پشت دستمان داغ شود و دیگر حرف خبربری نکنیم. سپرده ایم زبان از حلقوممان درآورند اگر درد و دل های پُپُل را جایی بازگو کردیم. یا حرفی از طرفین را به گوش هم رساندیم. بابا خیر سرت زندگی تشکیل دادی دختره خنگ خام خویشتن ندار.

بیچاره پُپل من چقدر غصه خورد. زخم اون روز یه جایی تو دلش مونده و من نمی دونم چه جوری باید درمانش کنم. همین که هرگز به روم نیاورد و خودش رو حفظ کرد باعث شد خودم تو تنهایی بشینم و به گندی که زدم فکر کنم. یه بار دیگه مطمئن شدم که پُپل من با همه فرق داره. دلم داره ریش ریش میشه.... خدایا بگو چی کار کنم که دل بچم خوب بشه...

امروز از پُپُل پرسیدم اگه من یه روز نویسنده بشم چی کار می کنی برام؟ گفت خودم یکی از کتاباتو می خرم... منم گفتم توقع این همه مرام گذاشتن رو نداشتم... گفتم الان میگی کنار خیابون لنگ پهن میکنم و کتاباتو می فروشم... اونم کم نمیاره که... گفت نه آخه کتابات تا چاپ چندم تو کتابفرشی ها فروش میره... حالا کی خواست نویسنده بشه؟ من از پس همین مهندسینگ بر بیایم و از این ساعت کاری وحشتناک شرکت جون سالم به در ببرم کلامو باید بندازم هوا....

پ.ن: ما سیب زمینی پشندی نیستیم که ندونیم تو مملکت چی میگذره... خوب می زنین...خوب می کشین.... بابا خیلی رو دارین شماها...

بعدا نوشت١: الان پُپُل زنگ زد و گفت خواستم ببینم مَمَل خانومم خوبه یا نه ( این مَمَل خانوم هیچ ارتباطی با مَمَل آمریکایی و این حرفا نداره بچه حال کرده واسم این اسمو گذاشته)... وقتی مجرم هستم و پُپُل فردین بازی درمیاره بدتر وجدانم درد میگیره و دلم ریش میشه.

بعدا نوشت 2: چایی بدست اومدم بشینم پشت میزم دیدم بچه ها دارن در مورد آمار 70 به 30 دختر به پسر کنکور امسال حرف میزنن و می گن این دخترا از موقع ثبت نام تعداشون زیاده خوب بعدا هم بیشتر قبول می شن اونوقت می گن پسرا خنگن. منم در حالی که داشتم چاییمو هورت می کشیدم گفتم خوب پسرا اکسی شدن سر جلسه کنکور بند نمی کنن نمی تونن بیان امتحان بدن... یکی دیگه گفت نه بابا آلودگی هوا باعث شده تعداد دخترا زیاد بشه (این دیگه خیلی علمی بررسی کرد)... گفتم آخه خنگول وقتی این دخترای کنکوری به دنیا اومدن (18 سال پیش) که آلودگی هوا اینجوری نبود.... بعد یکی از بچه ها نگران شد گفت حالا کی می خواد این همه دختر رو بگیره؟ اون یکی گفت فکر کنین گلابی تو مملکت زیاد بشه...چی کار می کنن؟ صادر میکنن دیگه... خوب ما هم باید این دخترا رو صادر کنیم (این از اون رشتیا بود).... یه با غیرت تر گفت نه بابا چرا صادر کنیم ترشی گلابی خیلی هم خوبه.... منو باش با این همکارای گل گلابم... عوضش خندیدیم یه ذره... مردیم از بس حرص خوردیم و فحش دادیم به محمود و کاپشنش...

 



موضوع مطلب :
۱۳۸۸/۳/۳٠ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

من پ پ ام... لطفا هر دو تا پ رو با فتحه بخونید تا سوء برداشت نشه... پَ پَ.

تو پست اولم می خوام یه ریزه در مورد خودم بگم... یعنی از کلیات زندگیم بگم تا راحت تر بتونین با نوشته هام ارتباط برقرار کنین...

پَ پَ کیه؟

پ پ دختریه متولد تیر 1362... همیشه بچه درسخون بوده... تو دانشگاه هم ... الانم تو یه شرکت دولتی کار می کنه... آی کیف داره حقوق گرفتن... از طرفی هم.... آی سخته هر روز رفتن سر کار... از مال دنیا یه خواهر دارم به اسم خواهر جون که ازدواج کرده... یه مامان دارم به اسم مادر خانوم.... یه بابا دارم به اسم آقای پدر.... و از همه مهمتر یه نامزد دارم به اسم پُپُل.

پُپُل کیه؟

پپل کسیه که سوم بهمن 1387 عین شهاب سنگ با زندگی من برخورد کرد... پپل دامپزشکی خونده و تو رشته پاتولوژی تخصص گرفته... الانم هیئت علمی دانشگاهه که واسه طرحش تو یه شهر کوچیک کار می کنه و به قول خودش یه اتوبوس سوار حرفه ایه که همش تو راهه... منتظر داستان خیلی عجیبی از نحوه آشنا شدن من و پُپُل نباشین... من همیشه فکر میکردم که یه اتفاق خیلی عجیب باعث میشه که من با همسر آینده ام آشنا بشم... ولی ما کاملا رسمی و از طریق خانواده هامون آشنا شدیم و من اصلا نفهمیدم که چی شد که کار به نامزدنگ و این برنامه ها کشید... به خودم اومدم دیدم دارم لباس عروس پرو می کنم و مامان در حال جهاز خریدنه و جونم براتون بگه که 9 مرداد عروسیمونه!!!!!

داستان این وبلاگ چیه؟

این دومین وبلاگ منه... وبلاگ قبلیم رو از سال 85 می نوشتم...به دلایلی وبلاگ قبلیم رو ترک کردم و اومدم اینجا... مهمترین دلیل هم این بود که به علت دهن لقی آدرس وبلاگم رو به خیلی از دوستام داده بودم و همین باعث شده بود که محافظه کارانه بنویسم و حرفای دلم رو قورت بدم. آدرس اینجا رو حتی پُپُل هم نداره... من و پُپُل خیلی همدیگه رو دوست داریم اما هنوز همه قلقای همو نمی دونیم... من دوست دارم رک و راحت بنویسم پس فعلا این وبلاگ سکرت می مونه... (خدایا کمک کن دهن لقمو نگه دارم)...

احساسم الان چیه؟

نمی دونم چرا... ولی احساس قشنگی به وبلاگ جدیدم دارم.... یه مخزن واسه همه حرفام.

پس سلام...

 



موضوع مطلب :