نمایش یک زندگی
نمایش یک زندگی
۱۳٩٤/۱/٥ :: ٥:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

سلام به هممممه تون... سال نوی همگی مبارک...

میدونم که شما هنوز تو حال و هوای عید و دید و بازدید هستید... برای ما عید دو روز بود... اینجا یه برنامه برای چهارشنبه سوری داشتن که تو یه کلیسا برگزار شد و آتیش بازی و از این قرتی بازی ها نیشخند برای سفره هفتسینم یکی از دوستای خوبم برام سنجد و سماق و سنبل از تورنتو خرید... در مورد سبزه م بهتره نگم... اونقدر آموزش سبزه سبز کردن به دوستام دادم اما سبزه خودم یه چیز گندیده و داغون از آب درومد دیگه روز قبل سال تحویل انداختمش دور... اولش کلی غصه خوردم بعد به پیشنهاذ مامانم یه گلدون گشنیز از فروشگاه مترو خریدم و خیلی شیک گذاشتم سر سفره... فردای سال تحویل تو شهر واترلو یه جشن بود که با دوستامون رفتیم و بسی قر دادیم و خوش گذشت...

اینجا دوستای زیادی پیدا کردیم و خدا رو شکر همه مهربون و صمیمی... خدا رو شکر تصوراتم در مورد ایرانی های خارج از کشور اصلا درست نبوده... شایدم خدا منو دوست داره و آدمای خوب رو سر راهم میذاره... ولی به حر حال سعی میکنم خودمو فقط به جمع ایرانی ها محدود نکنم هر برنامه ای پیش بیاد با ستیا میریم و سعی میکنم از همه چیز سر در بیارم... 

راستی ننوشتم هفته پیش آخرین روز ترم زمستون کلاس زبان بود.. با هم قرار گذاشتیم که هرکی یه غذا از کشورش بیاره... من ته چین و کتلت بردم و خیلی خوششون اومد.. بعدم من و یه خانم دیگه که ایرانی هست یه رقص دو نفره ایرانی کردیم و همه هاج و واج نگامون کردن... معلممون میگفت شما ایرانی ها موقع رقص چقدر happy  هستینخنده

این روزا دارم برای کار پیدا کردن حرکت هایی میکنم... اینجا یه شرکت کاریابی با خدمات رایگان هست که داره بهم کمک میکنه... رزومه نویسی اینجا خیلی مهمه.. رزومه م رو برام اصلاح کردن و یه سری کارای دیگه... البته خانمی که قراره بهم کمک کنه گفت به نظرم صبر کن تا سپتامبر که دخترت میره مدرسه بعد جدی برای کار اقدام کن... 

این روزا خیلی بیشتر قدر پیمان رو میدونم... تنهایی ما رو بیشتر به هم نزدیک کرده... بیشتر با هم حرف میزنیم... بیشتر به هم امید میدیم...  یه وقتایی هم بیشتر به هم غر میزنیمخنده ولی تو این سال و خرده ای زندگی الان صمیمیت بیشتری رو تو خونه حس میکنم... 

خدا یا شکرت...

آهای آهای یعنی چه که برام نظر نمیذارین؟ ها ها ها؟؟؟ خب من حساسم بابا...



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱٢/۱ :: ٢:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده :

امروز تو راه برگشت از کلاس با ستیا رفتیم کافی شاپ ... یه بستنی برای ستیا و یه قهوه برای من... بعد با هم نشستیم ... با هم حرف میزدیم و میخندیدیم که یه دفعه یاد آرزویی افتادم که تو دوران نوزادی ستیا داشتم... آرزویی که گمونم تو  همین وبلاگ هم در موردش نوشتم... این که یه روز ستیا اونقدر بزرگ بشه تا با هم بتونیم یه کافی شاپ مادر و دختری بریم... چه جالب.. بعضی ارزوها برآورده میشن بدون این که یادمون باشه یه روز آرزومون بودن... 

امروز سر کلاس زبان معلممون ازمون پرسید که هر کدوم تو زبان خودمون صدای خروس رو چجوری در میاریم... کلی خندیدیم... و وقتی من گفتم قوقولی قوقو همه از خنده دستشویی لازم شدن... چون بندگان خدا حرف "ق" رو نمیتونستن بگن چه رسد به قوقولی قوقو... تا آخر کلاس بیست دفعه ازم خواستن دوباره بگم... نیشخند خیلی حال میداد که همه شون از گفتنش عاجز بودنشیطان

این روزا هوا خیلی سرده... البته ایران که بودم از سرمای اینجا خیلی میترسیدم اما وقتی اومدم دیدم ترسش از واقعیتش بیشتره... مخصوصا اگر شال و کلاه و دستکش داشته باشی واقعا راحت هستی چون فقط گوش و صورت و دست خیلی یخ میکنه... برای همین اگر کسی میخواد بیاد این سمت الکی نگران سرما نباشه.. البته من فقط در مورد استان انتاریو حرف میزنم چون فقط تجربه اینجا رو دارم.. به هر حال خوبیش اینه که تو بدترین سرما به اینجا اومدم و حالا میدونم که بدترین حالت اینجا هم خیلی بد نیست و قابل تحمله... ولی دروغ چرا بی صبرانه در انتظار گرم شدن هوا هستم... 

امروز پستچی اومد دم در خونه و لپتاپی رو که پیمان انلاین خریده بود آورد.. تا تحویل بگیرم و امضا کنم یک کم طول کشید و خونه سرد شد.. وقتی اومدم تو دیدم ستیا خودشو بغل کرده و میگه COLD!!! اینم از مزایای مهد کودکزبان عید نزدیکه... میخوام سبزه سبز کنم... 10 اسفند خوبه؟؟؟؟



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱۱/٢۸ :: ۸:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده :

سلام سلام... سلام از میون یه عالمه برف... یه عالمه سرما و یه دنیای جدید...

همین امروز یه آقای گنده منده کله سحر اومد خونه مون و اینترنت ما رو وصل کرد... خدا امواتش رو بیامرزه... 

بله من اینجام... الان بیشتر از یک ماهه که اینجا هستم...

داستان هواپیما و مسیر ایران تا کانادا رو همون موقع تو هواپیما نوشتم... اما الان میبینم حسای اون موقع کاملا خام بودن و علاقه ای به انتشارشون ندارم.. البته اگر شما بخواین چرا که نه...

و اما داستان روزهای ما در کانادا...

وقتی که ما به فرودگاه تورنتو رسیدیم کلی پروسه های مختلف داشتیم که به علت اولین ورودمون باید طی میکردیم... یادمه چقدرررر از مسیر طولانی که اومدیم خسته بودیم و سر جابجا کردن اون همه ساک با حضور ستیای خسته چی کشیدیم... خدا رو شکر استاد پیمان که یه خانم حدود 55 ساله ست اومد فرودگاه دنبالمون ... کاری که اصلا از یک کانادایی انتظار نداشتم و این برای من اولین نشانه از ورود به کشوری با مردم مهربان بود... چیزی که بارها در تجربیات بعدی بهم اثبات شد... از فرودگاه تورنتو به سمت شهر گوئلف حرکت کردیم... شهری که پیمان قرار بود اونجا مشغول بشه.. راستش وقتی تو ماشین استاد پیمان به سمت گوئلف میرفتیم تنها چیزی که میدیدم برف بود و برف و خودم سرشار از حسای غریب... در بدو ورود هم با یک ادم انگلیسی زبان مواجه شده بودیم و خدا رو شکر هر دومون تونستیم باهاش ارتباط برقرار کنیم...

غریب ترین حس رو وقتی داشتم که وارد خونه دورتی (استاد پیمان) شدیم... شاید الان اگه یه بار دیگه به اونجا برم ببینم همه چیز خیلی عادیه اما اون لحظه یه کوه پر اط حس غربت رو سینه م سنگینی کرد... دورتی و دخترش خونه تنها بودن و پسر و همسرش رفته بودن مسافرت... خیلی سعی میکردن که ما راحت باشیم و رفتارشون فوق العاده دوستانه بود اما من خراب بودم... شب برامون شام درست کرد و ستیا کلی غر زد که چقدر بد مزه ست و من کلی خدا رو شکر کردم که دورتی حرفای ستیا رو متوجه نمیشهنیشخند و بعد ستیا با سگ دورتی مشغول بازی شد و من با دورتی کلی حرف زدم... خیلی تعجب کرده بود و میگفت از کجا انگلیسی یاد گرفتیم و من بهش گفتم مامانم از بچگی منو کلاس زبان فرستاد و به اصرار اون به طور مداوم ادامه دادم... و بعد بدترین شب زندگی من شروع شد... ستیا رو برای خواب به اتاقی بردم که دورتی برامون آماده کرده بود... خودم هم کنارش خوابم برد... یادم نمیره اون شب بارها از خواب بیدار شدم و هربار قبل از باز کردن چشمام دعا میکردم اینبار خودم رو خونه خودم ببینم و همه چیز یه کابوس بوده باشه اما بعد از چند بار فهمیدم که کابوسی در کار نیست و همه چیز عین واقعیته... بله دیگه قرار نبود چشمامو خونه خودم باز کنم و واقعیت این بود که خونه من فرسنگ ها اونور دنیا خالی خالی افتاده بود و ... همین...

به خاطر این که ساعت خوابمون هنوز درست نشده بود ستیا ساعت 5 صبح بیدار شد و چون اصلا شام نخورده بود گفت گرسنمه... منم یادم به آجیلایی افتاد که مامان گلم لحظه آخر تو کیف کوله پشتیم جاسازی کرده بود و ستیا کلی ازشون خورد... بعد با اینترنت خونه دورتی که رمزش رو برامون نوشته بود به مامانم زنگ زدم و با شنیدن صداش یک کم نیرو گرفتم... یه مقدار خودمون رو تو اتاق مشغول کردیم تا این که متوجه شدم از طبقه پایین بوی کیک میاد... با ستیا رفتیم پایین دورتی و دختر داشتن صبحانه میخوردن... گفت که باید برای کلاس فوتبال دخترش رو ببره تورنتو و به ما کلید داد و گفت که خودمون از خودمون پذیرایی کنیم... خیلی برام جالب بود همه چیز تو خونه ش حاکی از این بود که خیلی خانه داری و نظم براش مهمه... بعد از خوردن صبحانه زدیم بیرون و پیمان رو نقشه خونه ای رو که دورتی از قبل برامون اجاره کرده بود پیدا کرد و با یه اتوبوس رفتیم خونه... بهترین بخش قضیه این بود که من خیلی از خونه مون خوشم اومد.. یه خونه دو طبقه که با زیر زمین میشد سه طبقه.. هال و اشپزخونه طبقه همکف و دو تا اتاق و حمام دستشویی و یه اتاق مطالعه نقلی با مزه طبقه بالا و یه زیر زمین بی نهایت بزرگ و تمیز که ماشین لباسشویی و خشک کن اونجا بود... خونه گاز و یخچال هم داشت... بعد سه تایی رفتیم اطراف رو گشتیم... مراکز خرید زیادی اطراف خونه بود... و برای ناهار رفتیم یه رستوران... حال بدم رو تو اون رستوران یادم نمیره... پر از حس غربت بودم و هر چقدر سعی کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بالاخره اشکام سرازیر شدن... ستیا کنارم نشسته بود و چیزی نمیدید و پیمان که روبروم بود با سرش اشاره کرد که راحت باش و لازم نیست جلوی اشکات رو بگیری... تو راه برگشت خونه یه تخت بادی دو نفره خریدیم... اومدیم خونه بادش کردیم و ستیا خوابش برد... اونوقت من بودم و آغوش پیمان و اشک و پیشمونی... گفتم میخوام برگردم... همونجا پیمان بهم قول شرف داد که اگر بعد از یک ماه بازم خواستم برگردم تردید نمیکنه و سریع برمیگردیم... و من آرومتر شدم... بعد پیمان رفت بیرون تا مواد غذایی بخره... منم غمبرک زده بودم... بعد یک آن به خودم تشر زدم... گفتم خب که چی حالا مثلا... پاشو ببینم.... یک آن بلند شدم و شروع کردم به باز کردن چمدونا...آخه شب قبل بیشتر چمدون ها رو با ماشین دورتی آورده بودیم خونه... البته من اون موقع اصلا پیاده نشدم چون ستیا خواب بود... خدا رو شکر خونه خیلی تمیز بود... اما بازم داخل کابینتا رو تمیز کردم و هر چی از ایران آورده بودم با ذوق داخل کابینتا چیدم... کم و کاستی ها رو هم رو کاغذ نوشتم... مثل چوب لباسی و ملزومات آشپزخونه و ... وقتی پیمان اومد ستیا هم بیدار شد... به اصرار پیمان رفتم حمام... وقتی اومدم حالم بهتر شده بود.. پیمان رفت بقیه ساکها رو از خونه دورتی آورد و سر راه پیتزا خرید... من که لب نزدم چون راه گلوم انگار بسته شده بود... بعد سورپریزم کرد و گفت برای موبایلم دیتا خریده و فردا میتونم به هر جا که خواستم زنگ بزنم... خلاصه اون شب و کلی شب های دیگه سه تاییمون رو همون تخت بادی خوابیدیم... فردای اون روز که بیدار شدم حالم خیلی خیلی خیلی بهتر بود... از پنجره بزرگ هال آفتاب قشنگی تو خونه افتاده بود و چند تا سنجاب جلوی خونه مون بازی میکردن... منظره ای که خیلی برام جالب بود... بعد با مامانم اینا و خانواده پیمان تماس تصویری گرفتیم و واقعا حالم از این رو به اون رو شد... از اون روز به بعد بهتر و بهتر و بهتر شدم... از اینجا خیلی خوشم اومد... از آرامشش... از مردمش که هر باز باهاشون چشم تو چشم میشی بهت لبخند میزنن و باور کنین من اثری از سردی و بی تفاوتی تو رفتارشون ندیدم... اما ستیا یک کم اذیت بود... تنها بود و برای مامانم اینا دلتنگگگ... غذا نمیخورد... ترسو شده بود... تا این که یه شب درست وقتی یک هفته از اومدنمون میگذشت در خونه رو زدن با تعجب رفتم دم در... یه خانواده ایرانی رو دیدم که لبخند به لب با یه کیک تو دستشون پشت در هستن... از شادی داد زدم... اومدن داخل و خدا رو شکر یه دختر کوچولو داشتن که یک سال و نیم از ستیا بزرگتر بود... خیلی راحت اومدن و ساعت ها حرف زدیم و بچه ها بازی کردن... ستیا از دیدن ادمایی که به زبان ما حرف میزدن سر از پا نمیشناخت... کم کم به واسطه اونا با چند تا خانواده ایرانی دیگه آشنا شدیم... 

بعد از یه مدت هم رفتم برای دوره های زبان ESL اقدام کردم... دوره های زبان رایگان برای مهاجرین با مهد کودک رایگان برای بچه ها... برای این کلاس ها رفتم یه امتحان تعیین سطح دادم که سطح خیلی بالا قبول شدم... نگرانیم از ستیا بود که به شدت بهم وابسته شده بود و حالا باید روزی 2 ساعت و نیم وقتی من کلاس بودم میرفت مهد کودکی که تو همون محل کلاس من بود... اما هنوز که هنوزه باورم نمیشه... ستیا به راحتی مهد رو پذیرفت... روز اول چند بار از سر کلاس بلند شدم رفتم بهش سر زدم و مربیش اشاره کرد که حالش خوبه... وقتی هم رفتم دنبالش از ته دل میخندید و شاد  بود... و به این ترتیب من و ستیا از تنهایی در اومدیم و هر دومون کلی دوستای مختلف از کشورهای مختلف پیدا کردیم... کم کم برای خونه وسیله خریدیم و الان دیگه خونه کامل شده... خوبیش اینه که این دفعه همه وسایل رو به سلیقه خودم خریدم... 

واقعیت اینه که اینجا رو خیلی دوست دارم ولی خب دلتنگی هم یک واقعیته که خیلی روزا باهاش درگیر میشم... اما سریع حال خودمو عوض میکنم... خیلی وقتا حرف زدن با پیمان و دو قطره اشک حالم رو خوب خوب میکنه... بله زندگی من از نقطه جدیدی شروع شده... خدا رو شکر میکنم به خاطر قدرتی که بهم داده و برای اتفاقات خوبی که تو این مدت در مسیرم قرار داده....

ببخشید... ممکنه غلط غلوط زیاد داشته باشم... اما باور کنین خیلی طولانی بود دستم شکسسسسست.



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱۱/۱ :: ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

سلام دوستای خوبم...

ببخشید که این همه مدت خبری ندادم... راستش اینترنت خونه هنوز وصل نشده و آپ کردن با موبایل هم سخته... 

ما اینجا هستیم... صحیح و سالم و شاد... اینجا رو خیلی دوست دارم... هوا سرده و نه اونقدری که من میترسیدم... با این که خیلی سرمایی هستم هوای اینجا رو دوست دارم.. واقعا آدمو سرحال میکنه... کار پیمان شروع شده و هر روز صبح تا عصر دانشگاهه.. کم کم داریم وسایل خونه رو میخریم و میدونین دیگه چه حس خوبیه... خیلی زود میام آپ میکنم... از تو هواپیما همه چیز رو نوشتم فقط یه نت آدمواری میخوام که پستش کنم....زبان



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱٠/۱۸ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

الان که دارم اینجا مینویسم درست یک ساعت دیگه به سمت فرودگاه حرکت میکنیم... 

چه حسی دارم؟؟؟ حسایی شبیه شب قبل از به دنیا اومدن ستیا!!!

شادی، ترس و حسای مبهم... حس پریدن تو یه چاهی که نمیدونم انتهاش چیه...

اما شادم و حس قدرت دارم... 

اما بگم... کندن سخته... از عزیزانم... مامانم... بابام.. خواهرم... پسرش... شاید شما این جمله رو بخونید و بگید آخی راست میگه اما هرگز تا تجربه نکنید نمیتونید حسش کنید... 

لازم نیست بگم برامون دعا کنید... میدونم که حواستون به ما هست...

***خدایا خدایا خدایا.... تویی که همیشه  کنارم بودی... تو که هیچ خواسته ایم رو نشنیده نگرفتی... بهم قدرت بده... بهم شجاعت بده... کمکم کن خانواده م رو حمایت کنم... کمکم کن خدا جونم... کمکم کن این فرشته ای رو که به امانت به ما دادی به سلامت اونجا بزرگ کنم و از پس این مسئولیت به خوبی بر بیام... کمک کن همسرم رو همه جوره حمایت کنم... خدایا کمک کن از این امتحان سربلند بیرون بیام...

خدایا پشتم فقط و فقط به تو قرصه....



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱٠/۱۱ :: ۸:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده :

دیروز بالاخره یه همت عظیم کردیم و ساکهامون رو بستیم... یعنی خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که بخواد کل زندگیشو تو 6 تا ساک خلاصه کنهنیشخند چه چیزایی رو فکر میکردم میتونم ببرم و الان خنده م میگیره چون همه حذف شدن و تازه بازم کلی تو سر و مغزمون زدیم تا دونه دونه ساکا رو روی 23 کیلو تنظیم کردیم... یکی دو تا ساک هم یک کیلو بیشتر دارن که ما خودمونو زدیم به اون راهخنده از اونور یک کوه وسیله گذاشتیم که مامانم و خواهر پیمان برامون بیارن... چون مامانم گرین کارت داره و خواهر پیمان هم اقامت داره و در سال آینده یکی یه بار میان پیشمون... دیگه جونم براتون بگه که دونه دونه کمدها و سوراخ سمبه های خونه رو هم گشتیم و همممه رو خالی کردیم.. یعنی از خونه ای که من میگفتم خالی شده بازم 10 تا کیسه آشغال رفت بیرون... بیچاره پیمان که بهتره نگم چقدررررر خسته شد... فردا هم قراره یه کارگر بیاد خونه رو تمیز کنه و خلاااااااص... از همه اینا گذشته شب هم چند تا از فامیلای پیمان اینا رو دعوت کرده بودیم رستوران... سه تا زوج جوون که به همشون کلی مهمونی بدهکار بودیم و دیگه تو اوضاع جمع و جور کردن وسایل نشده بود خونه مون دعوتشون کنیم... ستیا تو راه رفتن به رستوران خوابش برد... ما هم گفتیم یک کم بخوابه تا تو رستوران سرحال باشه نشون به اون نشون که تمام زمانی که تو رستوران بودیم رو خوابید مسیر رستوران تا خونه رو هم خوابید و ما گفتیم دیگه تا صبح میخوابه ولی خونه مامان اینا از خواب بیدار شد و گریه که چرا رستوران نرفتیم... آخه خیلی قبل رفتن ذوق داشت... ما هم لباس پوشیدیم و ساعت یازده شب رفتیم پیتزا 20 تیکه... و خانمچه با اشتهای وحشتناک کلی پیتزا خوردمژه و خدا قسمت نکنه تا 3 صبح بیدار بودخنده... ولی به قول پیمان برق چشماش و شادیش به یه دنیا خواب می ارزید...

همسر مهربونم این روزا از هر زمانی بیشتر و بیشتر خدا رو شاکرم از این که تو رو همسفر زندگی من قرار داد... واقعا در برابر این همه گذشت و تلاش و فداکاری که فقط و فقط برای یک لحظه شادی من و فرشته کوچولو از خودت نشون میدی حرفی برای گفتن ندارم... من و ستیا دوستت داریم ... از اینجا تا آخر دنیا لبخند

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱٠/۱ :: ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

خونه خالی شد... خالی خالی!!!!  در واقع دیگه خونه ای وجود نداره...

الان اصفهان هستیم جمعه برمیگردیم و میمونه 2 هفته تا روز رفتن.... دلم از این کلمه رفتن بدجور میگیره....نمیدونم از اثرات نزدیک شدن زمان اختلالات هورمونیه (از این مؤدبانه تر بلد نبودمنیشخند) یا نزدیک شدن زمان رفتنه... خیلی سرحال نیستم... این روزا تعداد مهمونی ها که همه هم از روی لطف اطرافیانه زیاد شده... ولی واقعا از حوصله من خارجه... از بس سؤالای تکراری دیگران رو جواب دادم خسته شدم... نزدیکانمون خیلی سعی میکنن خودشون رو کنترل کنن... اما یه وقتایی دیگه نمیتونن... اون وقت منم که باید بهشون دلداری بدم... اما از درون خودم کلی غصه میخورم و یه مدت طول میکشه تا دوباره روبراه بشم... 

دلم تنهایی میخواد... میخوام افکارم رو جمع و جور کنم... اما امکان تنهایی نیست... تازه برگردیم تهران کلی کار دارم... یه روز دانشگاه برم... یه روز دندانپزشکی... یه روز متخصص پوست... ستیا باید تکرار واکسن آنفولانزا رو بزنه و یه چکاپ دندانپزشکی بره... یه حساب بانکی دارم که با مامانم باید مشترک کنم و یه سری کارای خرده ریز... هر چی دویدم که کارا به روزای آخر نیفته نشد... همه اینا یه طرف و استراسایی هم که از اونور دارم یه طرف... آخه واقعا من نمیدونم خارج چه شکلیهنیشخند جدی میگم خب... اصلا نمیدونم باید منتظر چه شرایطی باشم... برای همین به خودم حق میدم نگران باشم... بابا سیب زمینی نیستم کهمژه فقط از خدای مهربون میخوام این روزا بهم صبر و آرامش بده.

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٩/٢۳ :: ٧:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

سلام... شل و پل و به قول ستیا له و ولرده در خدمتتونم...

در دو روز گذشته در یک اقدام انتحاری 50 درصد وسایل خونه رو فرستادیم رفت، کل کمدا رو خالی کردیم و 4 تا از چمدونا رو بستیم... وای خدایا باورم نمیشد که این خونه جمع بشه اما خدا رو شکر شددددد.... فکر کنم واقعا خیلی خدا هوامو داره چون ازش خواسته بودم بهم کمک کنه در هر شرایطی آرامشم رو حفظ کنم و واقعا آروم و ریلکس بودم... آخه من یه اخلاق بد دارم اونم اینه که وقتی محیط اطرافم به هم ریخته میشه شدیدا عصبی و پرخاشگر میشم... اما این دو روز ستیا خونه مامان بود و با شادی و شوخی خنده با پیمان کارها رو انجام دادیم... دو بارم رفتیم رستورانزبان الانم دارم تند تند مینویسم که برم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بریم دنبال ستیا... الان بیاد خونه کلی تعجب میکنه... خدا رو شکر هنوز تختامون سر جاشون هستن... ستیا هم کلی ذوق خواهد کرد از این که خونه اینقدر باز شده...

من برم که عجله دارممممم.ماچ



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٩/٢٠ :: ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

یکی بیاد به من دلداری بده... آیا این خونه که کل محتویاتش این وسطه یه روز خالی میشه؟؟؟؟ نیشخندنیشخند



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٩/۱٦ :: ٦:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

دیشب یه سر رفتیم خونه خواهرم... بعدم یه سر رفتیم هایپرمارکت... خوبیش اینه که این روزا خیلی چشمم دنبال خرید چیزی نیست چون میدونم امکان بردنش رو ندارم و پیمان هم مرتب متذکر میشه که به خدا اونجا هم فروشگاه هست... بعضی وقتا هم که از سرما نگران میشم میگه به خدا اونجا هم آدم زندگی میکنهنیشخند خلاصه برگشتیم خونه و ستیایی  رو که اصلا قصد خواب نداشت با کلی قصه و ناز و نوازش خوابوندم... دیشب پیمان یک کم از نگرانی هاش حرف زد... کاری که خیلی خیلی به ندرت انجام میده... منم کلی بهش انرژی دادم و حدود ساعت 3 بود که برای خواب رفتیم ... نشون به اون نشون که آقا سرش بین زمین و هوا بود که خوابش برد و من تازه حس کردم استرسایی که بابتش کلی به اون دلداری دادم حالا به خودم وارد شده ابرو اینگونه بود که نصفه شبی شروع کردم به زدن طبل بی خیالیخنده تا ساعت 4 طبل زدم و کم کم خوابم برد... ساعت 8 ستیا با گریه بیدار شده که خواب دیدم یه پسر بی ادب پشت تختم جیش کردهنیشخند یعنی خواب این بچه تو حلقم...نمیدونستم از خواب اون بخندم یا از بی خوابی خودم گریه کنم... امروزم خیلی کار مفیدی نکردم... الان که ستیا مهد نمیره خیلی به کارام نمیرسم... تنها کار مفید که البته خیلی هم مفید نبود این بود که عصر رفتم آرایشگاه و موهامو که حسابی بلند شده بود حسابی کوتاه کردم و رنگشم از روشن روشن به تیره تیره تغییر دادم و الان عین سه نقطه پشیمونمخنثیخنده از آرایشگاه هم که اومدم خونه دیدم پدر و دختر رفتن بیرون... حالا پیمان اگرم خوشش نیاد خیلی خیلی خوب تظاهر میکنه که خوشش اومده و تازه کلی هم بهت دلداری میده اما ستیا رو کجای دلم بذارم اگر خوشش نیاد صاف و پوست کنده بهت میگه... واسه همین شدیدا نگرانمنیشخند واقعا این دغدغه ها در حالی که دغدغه ای به نام مهاجرت پیش رومه تو حلللللللقمقهقهه



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٩/۱٥ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

دیروز سبزی خشکا رو بردیم تواضع برامون بسته بندی کرد... بعدشم اومدیم خونه و وکیومشون کردیم و با یه سری وسایل دیگه یه ساک دیگه رو هم بستیم... فعلا دو تا ساک بسته شده و به نظرم تا زمانی که وسایل خونه خالی نشه نمیشه برای وسایل بردنی تصمیم گرفت... یه کمد رو کامل خالی کردم و هرچی که قراره ببرم میذارم اونجا... هر ساکی رو هم که میبندم رو یه کاغذ لیست محتویات ساک رو مینویسم تا بعدا راحت وسایل رو پیدا کنم...

وسایل خونه رو هم قراره از 22 تا 26 آذر تحویل بدم.. اکثر وسایل رو دوستام ازم خریدن... دوست دارم زودتر خونه خالی بشه تا تکلیفمون معلوم باشه.بعد از خالی کردن خونه هم یه هفته میریم اصفهان تا با فامیلای پیمان خداحافظی کنیم. 

این روزا ناراحتی های جورواجور زیاد پیش میاد که عمده ش هم به خاطر استرساست... پیمان یه وقتایی گیر میده چرا مامانت فلان کار رو کرد... چرا خواهرت اینجوری... چرا در گنجه بازه چرا دم خر درازهنیشخند واقعا حوصله این چیزا رو دیگه ندارم و از توانم خارجه... برای همین از اسلحه بسیار مفیدی به نام "طبل بی خیالی" استفاده میکنمزبان هر بحثی از سمت هر کس پیش میاد سریع سعی میکنم از ذهنم خارجش کنم و الکی انرژیمو هدر ندم و میزنم به طبل بی خیالی... 

سعی میکنم به همه چیز مثبت نگاه کنم .. میدونم با یک کم صبر و حفظ آرامش همه چیز بهتر پیش میرهلبخند



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٩/۱۳ :: ٢:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده :

از این که دوباره اینجا مینویسم حس خیلی خوبی دارم.. اونم تو این روزایی که خیلی به تخلیه افکار نیاز دارم... 

امروز برای آخرین بار سوار ماشینم شدم... یعنی یادم نبود آخرین باره... خواهرم زنگ زد که دلش درد میکنه و بچه ش هم بی تابی میکنه منم ستیا رو گذاشتم پیش پیمان و رفتم پیشش تو راه برگشت یه دفعه یادم اومد که امروز ماشین رو تحویل میدیم و این آخرین باریه که سوارش میشم... یاد روزی که عکسش رو اینجا گذاشتم بخیر... البته خوبیش اینه که ماشین رو به مامان فروختم و اصلا حس نمیکنم از دست دادمش....

ستیا هم دیروز برای آخرین بار رفت مهد و کلی خداحافظی با دوستاش و اشکایی که مربیش و من ریختیم... این آخرین ها حس عجیبی دارن... خداحافظی با خیلی چیزا و تجربه کردن چیزهای جدید... به این تغییر مثبت و خوب نگاه میکنم... میگم زندگی ما در این نقطه نیاز به یه تغییر بزرگ داره تا ما با نیروی مضاعف به زندگی ادامه بدیم...

ستیا در اولین و آخرین روز مهد



موضوع مطلب :