|
نمایش یک زندگی |
چقدر مادر بودن سخته... پاره جگرت مریضه... و تو باید قوی باشی... شاد باشی... باید فضای خونه رو پر کنی از حسای خوب تا گلت پژمرده تر نشه... سخته ولی مادری همینه.. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
خاله نازی ها از عکسای جدید من دیدن کنید... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۸:۳۱ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
تو این مدت زندگی من شرایط خاصی داشت... مثل وقتایی که آدم رو آب میخوابه و فقط حس بی وزنی و خوشی داره... اعتراف میکنم که تو این مدت کار خاص از اون لحاظ که بشه بهش گفت کار نکردم اما به معنای واقعی لذت بردم... کار برنامه نویسی جدید نگرفتم و بیشتر وقتم مال خودم بود و عسلکم... سعی کردم تو خودم و زندگیم تغییرات اساسی ایجاد کنم و زندگی رو تبدیل کنم به یه مدیتیشن دائمی... یعنی بودن تو لحظه و درک کردن معنی لحظه... حس میکنم بعد از سالها که همش درگیر کارهای مختلف بودم این چند ماه آزادی کامل خیلی برای نزدیک تر شدن به خودم لازم بود... مدتیه که سعی میکنم خیلی بیشتر به سلامتی جسم و روحم بها بدم... سعی میکنم خودمو درگیر تشریفات و باید و نبایدها نکنم و به معنای خودمونی حالشو ببرم... این روزا درگیر آماده سازی ملزومات تولد یک سالگی ستیا هستم و این کار بی نهایت برام لذت بخشه... دوست دارم اکثرشون رو خودم آماده کنم... یک ساله شدن ستیا برای من معانی زیادی داره... و مطمئنا تولد یک سالگیش برای من اتفاق بزرگیه... بعضی وقتا که به دخترم نگاه میکنم یه دفعه دلم میریزه... از اون دل ریختنای لذت بخش... از اونایی که وقتی حس دوست داشتن قلنبه میشه اتفاق میفته... بهش نگاه میکنم و باورم نمیشه که موجودی به این کوچیکی بخش خیلی بزرگی از احساس من رو درگیر کرده... شده یه انگیزه خیلی خیلی بزرگ برای بهتر شدن من... نوع این احساس اونقدر تازه و عجیبه که نمیتونم بیانش کنم... دوست دارم کنارش منم یه بار دیگه کودک بشم و باهاش بزرگ بشم... یه بار دیگه از نو خودمو بسازم... این روزا خیلی قشنگن ... خدایا قشنگی این روزا رو به دستای قدرتمند تو میسپرم... ازم نگیرشون... یه خبر خیلی خیلی خیلی مهم: ستیا دیروز راه افتاد.... اولین قدم های کوچیکش رو بدون کمک و بدون تکیه گاه برداشت... دخترم اولین قدم های زندگیت مبارک باشه... مامییییییی عاشقتم... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
بعد از این که با هزار زحمت دخملی رو خوابوندم سرمو میذارم رو بالش ... برای همسری اس ام اس شب به خیر میزنم... کش و قوسی میام و به عادت همیشگی دستمو میکنم زیر بالش تا بخوابم... گلسر دخملی میخوره به دستم... تو مشتم میگیرمش... قربون موهای قشنگش میرم که دیگه خرمایی رنگ شدن... دلم طاقت نمیاره ... بلند میشم و یه بار دیگه صورت معصومشو که تو خواب معصوم تر هم شده نگاه میکنم... زیر لب میگم... مامی قربونت برم من... روزهای قشنگ من و دختری تند و تند دارن سپری میشن... دخترم 10 ماه و 20 روزش شده و به زودی باید تولد یک سالگیش رو بگیریم... همش میگم کاش که بزرگتر نمیشد...کاش همینجوری میموند... شیطنتاش به نهایت رسیده... کلمه هایی که بلده: تاااااااا به معنی تاب... دَ به معنی ده (براش میشمریم و وقتی به نه میرسیم با ذوق میگه دَ).. و بابا هستن... خبری از مامان هم نیست. خیلی با حالم نه؟ بعد از این همه مدت اومدم و اونقدر طبیعی برخورد کردم که انگار نه انگار... دلم خیلی برای اینجا تنگ میشه... مدام به وبلاگاتون سر میزنم... با یه حسرت خاصی میخونمشون... انگار زمانی دوستتون بودم و حالا تنها شدم... وبلاگ مامانایی رو میخونم که مرتب به روز میکنن و به تنبلی خودم فحش میدم... اصلا نمیدونم این روزا چجوری دارن میگذرن... به تقویم که نگاه میکنم دلم میریزه... اما روزای قشنگی دارم... ستیا به قدری شیرین شده که حد نداره... خیلی قشنگ باهام ارتباط عاطفی برقرار میکنه... این روزا در تلاش برای راه رفتنه.... همین الان دارم یه پست مینویسم که از اوضاع این مدتم براتون بگم... خیلی ازم بی خبر بودید... مرسی از دوستایی که مدام احوالم رو پرسیدن و ببخشید به خاطر کم لطفی های خودم... دوستون دارم...
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۸:٤٤ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
خب اینم از سورپریز من..... راستش همیشه رانندگی برای من سخت تر از شکستن شاخ غول بوده... در یک حرکت ناگهانی تصمیم گرفتم بر این ترس واقعا تو خالیم غلبه کنم... به پیشنهاد همسری با پولی که برای مرخصی زایمان گرفته بودم و یه مقدار پولی که تو حسابم بود و البته یه مقدار هم کمک همسری فرمون خان رو خریدم... حالا نگین چه ندید بدیده که نایلونای صندلی ها رو هم نکنده.. اینجا تازه تحویل گرفتمش... از همون دم در نمایندگی دیگه خودم نشستم پشتش و احساس تعلقی که بهش داشتم باعث شد به ترسم غلبه کنم... علت اسمی هم که براش انتخاب کردم اینه که بالاخره من و ستیا دو تا خانمیم و نیاز به یه مرد داریم واسه همین اسم ماشین من و ستیا شد فرمون خان... دیگه این که بالاخره تصمیمم رو گرفتم و خونه خودم ساکن شدم... برنامه هامو یه جوری تنظیم میکنم که تو ساعتای خواب ستیا به کارای برنامه نویسی برسم... یه شبایی مامانم میاد پیشم و یه شبایی هم تنهام... حس استقلال برام خیلی دلچسبه... چند تا دوست از دوران بارداریم دارم که الان نی نی هامون هم سنن... یه وقتایی دور هم جمع میشیم و از اونجایی که همه حرفامون مشترکه واقعا لذت میبریم... بچه ها هم اینجوری اجتماعی بار میان و ما هم کلی با هم تبادل اطلاعات میکنیم.. درد دل میکنیم و کیف میکنیم... مثلا امروز با دوتاشون رفته بودیم پارک بانوان... ستیا واقعا عاشق اینجور گردشاست حسابی ذوق میکنه و سرحال میشه... حالا که دیگه شیرم خشک شده و دغدغه های شیر دهی رو ندارم میخوام یه رژیم منطقی به همراه ورزش شروع کنم تا بتونم به شرایط جسمی ایده آلم برگردم... خدایا هوای ما رو داشته باش که خیلی بهت نیاز داریم... خدایا برای لحظه لحظه بودن دخترم مدیونتم... برای تک تک خنده هاش... جیغ هاش و شیرین کاری هاش... [ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ٩:٢۸ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
دعای اول پست: خدایا هوای شکم این نی نی ها رو داشته باش که شل و سفتش مایه دردسره... دیروز بالاخره ستیا روبراه شد... خدایا صد هزار مرتبه شکرت.... راستش اولین کسی که مریض شد من بودم ... یه مریضی ویروسی وحشتناک... تب، لرز و انواع گلاب به روتون ها... بعدش طفلکم مریض شد... و در واقع الان 2 هفته ست که ما خونه مامانم هستیم... یکشنبه بود که برای آخرین بار رفتم شرکت... یعنی این آخرین بار رو با یه ذوقی میگم که نگووو.... از اونور رفتم خونه خودم... خیلی دلم براش تنگ شده بود... رفتم خونه نازمو یک کم مرتب کردم... حیاط خلوت قشنگم پر شده بود از برگای پاییزی... دوست جونا یعنی من واقعا نمیدونم چه تصمیمی برای زندگیم بگیرم... همسری 4 روز اول هفته رو تهران نیست... مامان اینا اصلا رضایت نمیدن که من و ستیا خونه خودمون بمونیم... مامان میگه اگر شب و نصفه شب اتفاقی برای یکیتون افتاد کی به دادتون برسه...راستم میگه... خونشون هم از ما خیلی خیلی دوره و من اصلا نمیتونم انتظار داشته باشم برای خواب بیان پیشم...از طرفی من واقعا استقلالم رو از دست دادم... دوست دارم تو خونه خودم باشم... تو آشپزخونه کوچولوم برای دخترم سوپ درست کنم... اصلا حال من تو اون خونه فرق داره... زندگیم اونجا برنامه داره... آخه کی دوست داره بعد از ازدواج و با یه بچه بازم خونه پدرش باشه... اون سه روز آخرم که همسرم میاد تهران و میریم خونه خودمون بازم چیزی نمیفهمیم... چون باید کارای اداری و دوندگی هایی رو که در طول هفته نتونستیم بکنیم رو انجام بدیم و اکثرا مهمونی دعوتیم... 5 جلسه از کلاس برنامه نویسیم مونده... بعضی وقتا با خودم میگم این 5 جلسه تموم شه با همسری برم خرم آباد... ولی ته دلم دوست ندارم... یعنی دوست دارم مثلا 2 هفته برم بمونم ولی نه برای همیشه... چون اونجا واقعا تنهام... کلا نمیدونم چجوری یه شرایط خوب و استیبل برای زندگیم تعریف کنم... خونه مامان اینا از خیلی لحاظا خوبه اما من واقعا فقط یه بچه خواهم داشت و دوست دارم خودم تربیتش کنم... در مورد مسائل تربیتی خیلی با مامان تفاهم ندارم... و مخالفت کردنم میره به حساب ناسپاسیم... تنها راه حلی که الان به ذهنم میرسه اینه که شرایط فعلیم رو بپذیرم... الان سعی میکنم اکثر کارای ستیا رو خودم انجام بدم و با زبون بازی و شما خسته میشین و وظیفه خودمه و یه وقتایی هم یک دندگی کارمو پیش ببرم... دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه... همه آرزوم اینه که منم یه زندگی عادی داشته باشم... سر خونه زندگیم باشم... همسرم کنارم باشه... اما وقتی نمیشه باید در شرایط فعلی حالشو ببرم... به مزایای اینجوری زندگی کردن فکر کنم و همچنان یه مامان پَ پَ شاد و قوی باشم... یه خبر با حال هم دارم که باید یه 20 روزی براش صبر کنین... شایدم برای خودم فقط باحاله... [ ۱۳٩٠/٧/٢٠ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
دخترم.... نفسم.... مریضه... به سختی مریضه... تب..... اسهال... استفراغ.....اونم برای خاله ریزه من... میدونم براش دعا میکنین.... [ ۱۳٩٠/٧/۱۳ ] [ ٩:٢٤ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
یعنی به عمرم اینقدر از بوی پی پی خوشحال نشده بودم... باورتون نمیشه وقتی دیدم ستیا پی پی کرده چقدر بغلش کردم و قربون صدقه ش رفتم... مادری هم بد دردیه به خدا... خداییش حق دارید اگر بگید موضوع قحط بود که پستت رو باهاش شروع کردی؟ اما اونقدر این قضیه برام مهم بود که نتونستم نگم.. آخه ستیا برای اولین بار از پریروز یبوست گرفته بود و خیلی اذیت شده بود... علتش هم این بود که روی غذای کمکیش آب کم خورده بود که خدا رو شکر مشکل حل شد. هفته پیش رفتم شرکت و با مدیرم برای استعفا صحبت کردم و قرار شد برای این که اسمم تو لیست بیمه مهر رد بشه و بتونم حقوق مرخصی زایمانم رو بگیرم توی مهر ماه هفته ای یه روز برم شرکت... یعنی کلا سه روز دیگه باید برم... هفته پیش برای این که بیمه شهریور برام رد بشه 4 روز رفتم... همین باعث شد که ستیا دیگه سینه منو نگیره... به قدری این قضیه برام ناراحت کننده ست که حد نداره... چون بیشتر از اون که برام تغذیه ستیا مهم باشه رابطه احساسیمون موقع شیر خوردنش مهم بود... این هفته که خونه بودم خیلی سعی کردم که دوباره عادتش رو برگردونم اما متاسفانه خیلی شیرم کم شده و دخترم عصبی میشه... علت کم شدن شیر هم اینه که دیگه حوصله مک زدن نداره... با این حساب من مثل گاو مش حسن شروع کرده م به دوشیدن شیرم...با خودم عهد بستم تا زمانی که حتی یه قطره شیر تو سینه مه بدوشم و به ستیا بدم...فعلا که بیشتر از یه وعده در روز نصیب دخترم نمیشه... من از اولش با خودم قرار گذاشته بودم که تا یک سالگی به ستیا شیر خودمو بدم اما نشد... حالا فردا میبرمش دکتر و میخوام ازش بپرسم اصرار به این که سینه مو بگیره کار درستیه یا نه... چون یه مقدار هم ریزه میزه ست و میترسم گشنگی دادن و اصرار بیش از حد باعث کاهش وزنش بشه... راستی من تونستم یه پروژه برنامه نویسی برای خودم دست و پا کنم... البته یه مقدار سخته... چون من هنوز همه فوت و فنا رو بلد نیستم و برای کدهای بعضی قسمتاش باید کلی سرچ کنم ... اما خوبه خدا رو شکر... کلی بهم حسای خوب میده... البته خیلی هم پول آنچنانی بابتش نمیدن اما چون برای یه جای دولتی انجامش میدم و به عنوان اولین کار عالیه...تنها مشکلم الان مدیریت زمانه... چون من خیلی بازیگوش شدم و عجیب دوست دارم وقتمو به بازی کردن با ستیا بگذرونم... اونم عاشق بازیه و خداییش با هم خیلی بهمون خوش میگذره... کارای خونه هم که جای خود دارن... باید یه جوری یه برنامه ریزی خوب برای خودم بکنم... 4 روز اول هفته که همسری تهران نیست و ما خدمت مادربزرگ ستیا هستیم... مامانم میگه تو از 8 صبح تا 12 بشین سر کارت و اصلا کاری به کار من و ستیا نداشته باش... از ساعت 12 ستیا مال خودت... نمیدونم چقدر این برنامه موفقه... اخه صدای خنده شو که میشنوم ناخودآگاه از سر کارم جیم میزنم و میرم به سمتش... بعدشم کار برنامه نویسی خیلی فکریه و اصلا نمیشه که با حواس پرت کار کرد... حالا باید امتحان کنم ببینم چی میشه... و یه مشکل دیگه این که غیر از همسری بقیه خیلی کار منو جدی نمیگیرن و اصلا برای برنامه های من ارزش قائل نیستن... که فکر کنم اینم دست خودمه که با ارزشی که برای کارم قائلم دیگران رو هم مقید کنم که به کارم احترام بذارن...همیشه به همه میگم من اگر کارمو کنار گذاشتم برای این نبوده که ستیا به من نیاز داشته بلکه برای این بوده که من نیاز داشتم کنارش باشم و اصلا دوست ندارم کسی فکر کنه این طفل معصوم باعثش شده .... اصلا هم منتی سر دخترم نیست که هیچ بلکه اون باعث شده که با خودم رو راست باشم و از روزمرگی خودمو نجات بدم..... حدود 7 هفته دیگه که دوره برنامه نویسی تموم بشه سعی میکنم بیشتر برم پیش همسری.... راستی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم همسری رو پپل صدا کنم... فکر کنم چون پدر شده اینجوریه... [ ۱۳٩٠/٧/٥ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
بالاخره فرصتی پیدا کردم برای نوشتن واسه دل خودم... این وبلاگ همیشه جایی بوده برای حسای نابم... حسایی که متعلق به خود خودمه... تو این مدتی که از خودم خبری ندادم اتفاقای زیادی افتاد... ستیا بزرگ شده و شیرییییییییین..... خیلیاتون به وبلاگش سر میزنین و در جریان بزرگ شدنش هستید... تو این مدت فراز و نشیب های زیادی رو پشت سر گذاشتم که بیشترش روحی بوده.... یه دوره ای واقعا کم آوردم و زدم زیر همه چیز... ولی کم کم شروع کردم به بازیابی خودم ... به دوباره سرپا ایستادن و قوی شدن... تصمیمات بزرگی برای زندگیم گرفتم... همین الان تو محل کارم هستم و 15 دقیقه پیش با مدیرم صحبت کردم و بهش گفتم که میخوام استعفا بدم... این تصمیم صرفا به خاطر شرایط جدید زندگیم و حضور ستیا نبود هرچند این مسئله تأثیر زیادی توش داشت ولی بیشتر از اون میخواستم یه جایی این خود گول زدنا رو تموم کنم و فقط به خاطر ترس از تغییر٬ یک عمر به کاری ادامه ندم که اعتقادی بهش ندارم... مدت ها بود که میگفتم حالا ادامه میدم تا ببینم چی میشه اما دیگه باید تمومش میکردم... تو مدتی که مرخصی زایمان بودم تصمیم گرفتم کار برنامه نویسی رو شروع کنم و برای این که از زیرش در نرم رفتم کلاس... همسری هم خییییییییییلی با من همکاری کرد به خصوص در مورد مراقبت از ستیا تو ساعتایی که من نبودم یا کار داشتم... البته کلاسم هنوز تموم نشده و دارم ادامه میدم... تصمیم دارم برای خودم کاری رو شروع کنم ... البته میدونم وارد شدن به بازار طراحی نرم افزار خیلی آسون نیست به خصوص برای منی که رشته تحصیلیم کامپیوتر نبوده اما با این حال امیدوارم که بتونم کار جدیدی ارائه کنم و موفق بشم... شاید یه مدت برای این که راه بیفتم برای شرکت های دیگه برنامه نویسی کنم اما هدف اصلیم اینه که برای خودم کار کنم... علت اصلی این تصمیم چند چیز بود... یکی این که روحیه من اصلا با شغل های کارمندی و کار کردن زیر نظر دیگران سازگار نیست و همیشه دوست دارم کارم به شکلی باشه که قدرت و اجازه استفاده از خلاقیت های شخصیم رو توش داشته باشم و به خاطر نیم ساعت تأخیر صبح مجبور به پاسخگویی نباشم. دیگه این که واقعا نیاز دارم که زمانم دست خودم باشه.. البته منظورم بی برنامه و باری به هر جهت زندگی کردن نیست ولی برام خیلی ثقیله که وقت مفید هر روزم رو برای شرکتی هدر بدم که به تفکر پشتش اعتقادی ندارم... وقتی که میتونم برای گنج کوچولوی زندگیم٬ همسرم و خودم برنامه ریزیش کنم... دوست دارم صبح های قشنگ پاییزی که هوا خنک و ملسه دختر کوچولومو بذارم تو کالسکه ش و با هم بریم پارک... دوست دارم ظاهرم همیشه آراسته و مرتب باشه... اندامم تا حد زیادی به حالت قبلش برگشته اما به شدت نیاز دارم که ورزش کنم و نیروی قبلیمو بازیابی کنم... کتابهایی رو بخونم همیشه دوست داشتم .... و در کنار همه اینها بعد اجتماعیم رو هم حفظ کنم... و استقلال مالیم رو... با وجود این که همسر من همیشه به مدیریت اقتصادی من ایمان داره و برای خرج و مخارج من و تویی بینمون نیست اما داشتن خروجی مالی برای من خیلی لذت بخشه و بهم احساس وجود میده... و از اون گذشته من اعتقاد دارم ما پدر و مادرا باید پا به پای بچه هامون رشد کنیم و بالا بریم تا روزی نرسه که بچه های ما خودشون رو جدا از ما حس کنن و نقش من مادر براش بشه در حد یک آشپز... من باید مادری باشم که اجتماعی رو که جگرگوشه م رو بهش میسپرم میشناسم و باید بتونم فرزندم رو در این مورد درست هدایت کنم ... و باید مادری باشم که علمم به روزه و فرزندم میتونه روم حساب کنه.... دوست داشتم این تصمیمم رو با شما در میون بذارم و نظرات شما رو هم در این مورد بشنوم... نوشتن تو این وبلاگ برای من آخر احساس آرامش و امنیته... دوست دارم دوباره مثل قبل این کار برام روتین بشه... تو این وبلاگ سعی میکنم بیشتر از خودم بنویسم خاطرات ستیا و شیرین کاری هاشو تو وبلاگ خودش مینویسم... نمیدونم چه جوری اون همه خواننده خوبی رو که قبلا داشتم خبر کنم و بگم که پَ پَ برگشته... امیدوارم همشون دوباره برگردن...
[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٠:٢٧ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
یعنی شماها اصلا به روی خودتون نیارید که الان یه جفت چشم سیاه کوچولو زل زدن به این مانیتور ..... همچین نگاه میکنه انگار نسل اندر نسلش ویکتور هوگو بودن... یعنی من اونقدر بی جنبه ام که نگوووووووووووووووو.... حالا صد نفر انتخاب شدن یکیشم منم... اما برای من این خیلی مهمه... یاد طغرل افتادم تو بفرمایید شام که به نفر چهارم میگفت " چیه؟ تا حالا چهارم نشده بودی که نیشت بازه؟" منم همچین نیشم بازه که نگو... خب تا حالا صد نفر اول نشده بودم.. پپل هم حس میکنه زنش کجا مقام آورده اونم ذوق کرده... اما حیف که نمیتونم پنجشنبه بیام... میدونم که خیلیاتون دعوتین و میاین... حیف که دیر این پیغام رو دیدم... داریم میریم اصفهان و از اونجایی که پدر و مادر خودمم دارن میان دیگه نمیتونم برنامه همه رو به هم بریزم... کاش میشد بیام که ستیا شما خاله های مهربون رو ببینه...
راستی پپل بهم گفته برام جایزه میخره به شرط این که قول بدم وبلاگ خودم و ستیا گلی رو مرتب آپ کنم... منم که عاشق جایزه گفتم چششششششششششم. [ ۱۳٩٠/٤/٢۱ ] [ ۳:٢۳ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
تازگیا عجیب عاشق بچه ها شدم... هرجا میرم و بچه ای میبینم اگر روپا باشه و حرف بزنه که حسابی باهاش ور میرم اگرم کوچیکتر باشه حتما حسابی وارسیش میکنم و در موردش از مادرش میپرسم... عاشق این مخلوقات کوچیکم که برای خودشون عالمی دارن... عجیب حسای کودکی در من زنده شده... دوباره خیلی راحت حسای تو داستان های کودکانه و نوار قصه ها رو میفهمم... مثل بچگیام شعرای نوار قصه ها رو حفظ میشم و میخونمشون... بعضی وقتا هوس میکنم این حسای رنگی رو نقاشی کنم... دوباره دوست دارم بچگی کنم... و همه اینا رو مدیون ستیا هستم... خدا رو شکر میکنم که این فرصت رو دارم که با ستیا دوباره برگردم به دنیای رنگ و شادی... یه اخلاق خیلی بدی که خیلیا در برابر خانمای باردار دارن اینه که تا یه خانم باردار میبینن بهش میگن وقتی بچه ت بیاد بیرون روزی هزار بار میگی کاش همون تو میموندی!!!! یعنی من حداقل از 20 نفر این حرفو شنیدم... یا خیلیا که بچه دارن و به آدم میگن بذار بیاااااااااااااااااد پدرتو در میاره... ما که چیزی ندیدیم... پدری هم ازمون در نیومد...به نظر من که نی نی واقعا خوبه... البته همه چیز مثل قبل نیست... ولی نکته اینجاست که باید تعریفا رو از زندگی عوض کرد... یعنی اگر عضو جدید وارد بشه و شما همون انتظارای زندگی دو نفره رو داشته باشید مطمئنا به بن بست میرسید... یه سری کارا رو دیگه نمیشه کرد یا به شکل دیگه ای میشه کرد... مثلا من و پُپُل و ستیاواسه جشن چهل روزگی قلقلی رفتیم کافی شاپ نارنجستان... جایی که با هم آشنا شده بودیم... تا سفارش دادیم دخترک بیدار شد... یک کم من بغلش کردم پُپُل خورد... یک کم اون بغلش کرد من خوردم... بعدشم که ستیا شروع به گریه کرد پاشدیم اومدیم... خب اینم یه مدلشه... اگر تو کافی شاپ دنبال اون مدل دو نفره قبلی بگردی خیلی ضربه میخوری... باید از این مدل جدید لذت ببری... و اینم باید دونست که ممکنه وقتی میری کافی شاپ همه یه جوری نگاهت کنن و تو جمعای خودشون بگن حالا مجبور بودن با یه بچه شیرخوره بیان اینجا؟ چرا؟ خب آخه تصور همه از کافی شاپ جاییه که دختر پسرای عطر و ادکلن زده که نمادی از عاشقی محسوب میشن میان اونجا و ساعت ها در مورد عشقشون صحبت میکنن... اما عشقی رو که تو دل این پدر و مادر و تو این جمع سه نفره ست واقعا حس نمیکنن... عشقی که برای ابرازش یه نگاه کافیه... وقتی ستیا تو کافی شاپ با تعجب به آسمون خیره میشه و 10 دقیقه محو تماشا میشه یه لبخند من و پُپُل به هم از دیدن این صحنه برای من کافیه که گرمای عشق رو تو زندگیم حس کنم... آره با اومدن نی نی زندگی عوض میشه و اگر با این تغییر همراه نشی خیلی داغون میشی... اما اگر تغییر رو بپذیری اون وقته که میتونی از قشنگی های زندگی جدید لذت ببری... وقتی پُپُل ستیا رو رو پاش گذاشته و داره تکونش میده و منم میخزم تو بغلش و من و ستیا همونجا خوابمون میبره نهایت گرمی و عشق رو با تک تک سلولام حس میکنم... اینا رو گفتم برای اونایی که میخوان نی نی دار بشن... چون خیلیا تو دوران بارداری من گفتن که تصمیم دارن باردار بشن گفتم بد نیست من که کلی از حسای دوران بارداریم براتون بگم از حسای بچه داری هم بگم... نی نی داشتن یعنی زندگی... یعنی عشق خالص خالص... یعنی درس صبر و استقامت... دیگه خودتون فکرشو بکنین که یه عروسک که از جنس گوشت و پوسته و تشنه محبت، متعلق به شما باشه... دیگه خودتون تا تهش برید... راستی گویا ستیا برای خودش یه وبلاگ درست کرده... که به من گفت آدرسش رو به خاله هاش بدم... البته اونجا به روی خودتون نیارید که من وبلاگ دیگه ای دارما... چون قراره آدرس اونجا رو خیلی از آشناهای ما داشته باشن... خوشحال میشیم سر بزنید..
راستی راستی خاله نسیم از این که شنیدم بارداری خیلی خوشحال شدم... مبارکه عزیز دلم... ایشالله که این نه ماه به سلامتی سپری میشه و حسابی هم بهت خوش میگذره... [ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۳:٤٥ ب.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
برای ستیا نوار بزبز قندی رو گذاشتم... دخترم با صدای قصه خوابش برده ومن دارم عین فرفره کارامو میکنم... خونه رو مرتب کنم... ناهار بپزم... لباسای دخترم رو بشورم... این وسط دارم فکر میکنم چطور ممکنه که گرگه شنگول و منگول رو درسته بخوره؟ بعدشم تازه فردای اون روز بزبز قندی بره به جنگش و بزبزی ها رو سالم از شکم گرگه در بیاره؟ عجببببب... دوست جونا من افسرده نشدم...یه چند روز بعد زایمان علائمی داشتم که زود بر طرف شد... که این برای همه پیش میاد و اگر طولانی تر از یک هفته بشه بهش میگن افسردگی بعد از زایمان...من خوبم...وخودم دقیقا میدونم از چه چیزایی ناراحتم...و اصلا پر توقعی نیست... راستی پُپُل اصصصصصصصلا منو تنلها نذاشته... سه روز بعد از زایمانم یه افسردگی خفیف پیدا کرده بودم و یادمه پُپُل هر وقت حس میکرد من کم آوردم سریع میگفت بریم پیاده روی؟ منو میبرد بیرون از خونه و دیگه من بودم و آغوش مهربونش و اشکام که میریختن رو لباسش... خب تو خونه مامان خودم و مامان پُپُل بودن و من نمیتونستم راحت خودمو تخلیه کنم... همیشه نشست و به حرفام گوش داد... شبایی که پیش ماست با کوچکترین صدای ستیا بلند میشه و پا به پای من بیداره... به ستیا که شیر میدم بهم زل میزنه.. منو میبوسه و بعد ازم میگیردش و به من میگه تو بخواب من میخوابونمش... نه نه ... پُپُل برای من چیزی کم نذاشته... ولی انتظار داشتم اون در برابر حرف و حدیثا قوی تر از من باشه و مثل من نشکنه... که الان فکر میکنم چرا این انتظار رو داشتم؟ اگر من مادر شدم و حساس، اونم پدر شده و حساس....دیروز که ستیا چهل روزه شد با خودم گفتم کافیه... هرچقدر این ناراحتی ها رو با خودت حمل کردی کافیه... دیگه بسه... تو یه مادری و یه مادر باید قوی باشه... تو باید شاد باشی و همیشه چشمات تو چشمای دخترت بخنده و واقعا همه چیز رو ریختم دور...از شما چه پنهون غصه هامو گذاشتم لای یکی از پوشکای ستیا که حسابی توسط باسن مبارک مورد عنایت قرار گرفته بود و انداختمشون دور... من همه رو بخشیدم امیدوارم اگر منم کسی روتو این دوران ناراحت کردم بخشیده بشم. و عاشق شماهام... باور کنین... [ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳٢ ق.ظ ] [ ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |